گفتي: نه آقا يك طبقه باشه.
گفت: حاج خانم دو طبقه باصرفهتره.
گفتي: نه يك طبقه ميخوام. اونم يك جاي تر و تميز و بيسر و صدا و پر از دار و درخت.
مرد خندهاش گرفت و گفت: بيسر و صدا!
گفتي آره از بس كه دائما همسايهها بنايي كردند و صداي بيل و كلنگ شنيدم، خسته شدم.
ميخوام يك جاي بيسر و صدا و خوش آب و هوا باشه. اونم لب باغچه.
مرد دكمههاي كامپيوتر رو هي فشار داد و تو صفحه مانيتورش نگاه كرد. آخر سر گفت:
خوب، فكر ميكنم اين مورد خيلي مناسب باشه، دو تا كنار هم داريم.
لب جدول كه هر دوشون هم خاليه.
گفتي جاش كجاست؟
گفت نزديك در اصلي، لبخندي زدي، انگار دلت رضايت داد.
گفتي خوبه، بريم اول ببينيم.
گفت فقط قيمتش يك كم گرونه.
سر تو بالا آوردي و به من نگاه كردي.
گفتي عيبي كه نداره نه؟
تا حالا اينطور بلبل زبون نديده بودم، با خودم گفتم: چه عجب بالاخره ما را هم آدم حساب كرد.
گفتم نميدونم خودت ميدوني.
گفتي تو هم اون يكي رو ميخواهي.
گفتم خب بالاخره هر كسي بايد به فكر آخرتش هم باشه. ولي به اين گروني خدا رو خوش نمياد!
كيفت روي پاهات بود، بازش كردي و گفتي: با اجازه شما طلاهامو فروختم.
آمدم بگم كه شما خوب خودسر شدي! جلو زبونمو گرفتم. گفتم جلو مرد غريبه بده.
شماره قطعه و رديف را كه گرفتي پشت صندليتو گرفتم و هلت دادم طرف در.
راننده آژانس تو ماشين داشت چرت ميزد، با هزار بدبختي با راننده
كمك كردم تا سوار شدي، بالاخره رسيديم. از دور نشانت دادم
و گفتم: خوبه؟ پسنديدي؟
گفتي حاج آقا تو رو خدا كمك كن پياده بشم.
تو دلم گفتم فكر قلب من كه نيست.
پياده شدي با هزار زحمت.
گفتي حاج آقا ميدوني دو تاش خاليه.
گفتم: فهميدم.
گفتي: بيزحمت شمعدونيها رو بيار.
گفتم: زن هنوز هوا خوب گرم نشده. شبها شمعدونيها يخ ميزنن.
اما با نگاه التماسم كردي.
ميدونستم كه دلت ميخواست مثل اون موقعها تر و فرز بودي و براي
هر چيز كوچك به من التماس نميكردي.
از جام بلند شدم گفتم اونم به چشم.
گفتي اينجا توي اين باغچه شمعدونيها را بكار، اون طرف هم درخت توت.
دلم ميخواست بهت بگم چه دل خوشي داري؟ كه گفتي:
ميدوني حاجي دلم ميخواد نوه هام به عشق اين درخت توت
تند تند بهم سر بزنند.
گفتم: اگه به تو باشه، ميگي اون طرف نعناع و ريحون بكار.
اون يكي باغچهرو هم قلمه نسترن بزن.
خنديدي و گفتي آره راست ميگي، دلم ميخواد اينجا بشه مثل باغچه خونه.
كارم كه تموم شد دوباره پرسيدي: حاجي تو اين يكي رو نميخواي؟
گفتم: نه چه فرقي ميكنه آدمو كجا چال كنند. حتما بايد بابتش چند ميليون پول داد؟
انگار ترسيدي ادامه بدي. شايد ناراحت شدي، خيلي زودرنج شده بودي،
چون تمام راه بهشت زهرا تا قسمت كامپيوتر ديگه حرفي نزدي.
حتي نخواستي سر قبر پدر و مادرت بري!
چكپولها رو دستم دادي تا برم كار خريد قبر را تموم كنم.
وقتي سوار ماشين شدم خيس عرق بودي.
پرسيدم: گرمته؟
گفتي نه نميدونم چرا ضعف كردم.
گفتم: ساعت سه بعدازظهره.
بعد گفتم: خيالت تخت باشه. گفتم روشم اسمتو بنويسند، رزرو انيس حسيني.
بيحوصله گفتي حاجي اينجا هم ول نميكني؟
گفتم: نه بابا شوخي كردم. اسم شناسنامهات را روش مينويسند: مرضيه خانم!
بعد گفتم: خب خيالت راحت شد؟ طلاي دست و گردنت را درآوردي و فروختي و قبر خريدي.
من نميدونم دختر جنابعالي چه فكري ميكنه. نميگه آدميزاد مريضي داره،
گرفتاري داره، هزار بدبختي داره؟
انگار بهت برخورد! اصلا آن روز عوض شده بودي. زني نبودي كه
50 سال باهاش زندگي كرده بودم. اخم كردي و گفتي: فريده دختر منه،
دختر شما هم هست. بعدا هم تقصير اون چيه، من ازش خواستم.
اون فقط زحمت فروختنش رو كشيد.
من كه قبلا اجازه گرفته بودم. خود شما گفتي طلاي خودته هر كار خواستي بكن.
خيلي دلم ميخواست از راه بهشت زهرا يك سر شاهعبدالعظيم ميرفتيم
و كباب و ريحوني ميخورديم. اما فكر پول آژانس يك طرف و جابهجا كردن تو هزار طرف.
كاش ميدونستم اين آخرين خواسته تو از من بود اما نفهميدم.
تقصير فريده بود. تقصير بقيه بچهها هم بود... من چه ميدونستم كه دكتر جوابت كرده.
من فقط فكر قلب خودم بودم. نميدونستم آخر سر تو اين طوري نامرد ميشي و منو تنها ميذاري.
انيس نميدونستم! تو مونس من بودي. يادته اين اسمو شب اول
وقتي باباي خدابيامرزم دست به دستمون ميداد روت گذاشت
و گفت انيس و مونس هم باشيد و من با اين كه تو هيچ وقت
اين اسم رو دوست نداشتي، صدات ميزدم تا لجت رو دربيارم.
به بچهها گفته بودي به آقاجون نگيد، قلبش مريضه، ناراحت ميشه،
فكر و خيال براش خوب نيست.
بچهها تو دلشون برات گريه كرده بودند و غصه خورده بودند و دم نزدند كه نكنه
بابا ناراحت بشه، خوب ناراحت بشه، به جهنم كه ناراحت ميشه،
مگه جون من از جون تو عزيزتر بود؟
وقتي فكر ميكنم انگار ديروز بود كه تو رو گذاشتن توي اين قبر و زير خروارها خاك.
داغش هنوز تازه است. دلمو ميسوزونه.
اين چند روزه بچهها دائما ميآيند و ميروند. خونه همهاش پر و خالي ميشه.
دارن تدارك سالگرد تو را ميبينند.
انيس يك چيزي تو گلوم گير كرده كه به قلبم ميزنه و تير ميكشه،
بعضي وقتا ميام در اتاقتو باز ميكنم يادم ميره تو نيستي.
يعني دلم ميخواد يادم بره تو نيستي. ولي تخت خالي تو
به من دهنكجي ميكنه يادم ميافته كه رفتي. نموندي كه تا با هم بريم.
آن وقت دلم ميخواد بلند بلند گريه كنم. اين يك ساله هر روز با خودم ميگم:
چرا دلت نخواست قبر دو طبقه بخريم. يعني تحمل من اينقدر سخت بود.
با خودم ميگم شايد ديگه دلت نميخواست پشت سر من باشي.
از پشت سر من از اون عقب از دورادور دنيا رو تماشا بكني و وقتي يادم ميافته كه چرا؟
از دست خودم لجم ميگيره. چقدر اين همه سال نفهم بودم.
حالا فقط اومدم اينو بگم كه قبر بغل دستي رو خريدم.
دلم ميخواد كنارت باشم. اين دفعه فقط كنار تو