تبليغاتX
جوان ایرانی

جوان ایرانی

happy new year

همسفر

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به

 سوی جزیره کوچک بی آب وعلفی شنا کنند و نجات یابند .دو

نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند ، با خود گفتند بهتر است

از خدا کمک بخواهیم دست به دعا شدند . برای اینکه ببینند دعای

 کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند . نخست

از خدا غذا خواستند فردای آن روز مرد اول درختی یافت و میوه ای بر

آن ، آن را خورد .در حالی که سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن

نداشت . هفته بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست فردا کشتی

دیگری غرق شد ، زنی نجات یافت و به مرد رسید . در سمت دیگر مرد 

دیگر هیچ کس را نداشت . مرد اول از خدا خانه ، لباس و غذای بیشتر

خواست ، فردا ، به صورت معجزه وار ، تمام چیزهایی که خواسته بود

به او رسید . مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت . دست آخر ، مرد اول از

خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد . فردا کشتی ای

 آمد و در سمت او لنگر انداخت ، مرد خواست بدون مرد دوم ، به همراه

همسرش از جزیره بیرون برود . زمان حرکت کشتی ندایی از آسمان

پرسید: " چرا همسفر خود را در جزیره رها کردی پاسخ داد : " این

نعمت هایی که بدست آوردم همه مال خودم است ، همه را خود

درخواست کردم . درخواستهای او که پذیرفته نشد ، پس لیاقت این

چیزها را ندارد ". ندا مرد را سرزنش کرد :" اشتباه می کنی . زمانی که

تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمتها به تو رسید . مرد با حیرت

 پرسید:" از تو چه خواست که باید مدیون او باشم ؟" از من خواست :

" که تمام خواسته های تو را اجابت کنم ."

باید بدانیم که نعمتهامان حاصل درخواستهای خود ما نیست ، بلکه نتیجه

دعای دیگران برای ماست . شاد باشید 

 

  

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 2:38  توسط مریم  | 

بلوتوث

مرد توی رودخانه افتاد در حال غرق شدن ، فریاد می زد و کمک

 می خواست . چند جوان موبایل به دست ، با شنیدن صدای مرد

به کنار رودخانه آمدند . چند روز بعد بلوتوث " غرق شدن واقعی یک

آدم" سوژه خنده و تفریح شب نشینی ها شد .

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 1:58  توسط مریم  | 

شاخه گلی برای مادرم

مرد اتومبیلش را جلوی یک گل فروشی پارک کرد تا برود و به مناسبت

روز مادر برای مادرش که در ۶۰ کیلومتری آنجا زندگی می کرد یک سبد

گل سفارش بدهد و توسط پیک برایش بفرستد . به محض پیاده شدن

از اتومبیل ، متوجه دختر بچه ای شد که لبه جدول کنار خیابان نشسته

بود و به پهنای صورتش اشک می ریخت . مرد علت گریه دختر بچه را از

 او جویا شد . دختر جواب داد :" می خوام برای مامانم یه شاخه گل رز

بخرم . من فقط هفتاد سنت پول دارم ، ولی قیمت یه شاخه گل رز می

 شه دو دولار ." مرد لبخندی زد و گفت :" اینکه چیزی نیست . بیا با هم

بریم توی گل فروشی تا برات گل بخرم ." آن دو با هم وارد مغازه گل

فروشی شدند و مرد ضمن سفارش سبد گل ، یه شاخه گل رز هم برای

دختر بچه خرید . از مغازه گل فروشی که بیرون آمدند ، مرد به دختر بچه

گفت :" می خوای ببرمت پیش مادرت؟" دختر جواب داد:" خیلی ممنون

پس بریم تا به شما بگم که مادرم کجاست ." دختر بچه او را به سمت

یک گورستان راهنمایی کرد و گل رز را روی یک قبر تازه قرار داد . مرد

بلافاصله راهی گل فروشی شد تا سفارش پیک را کنسل کرده و خودش

۶۰ کیلومتر راه را با اتومبیل طی کند تا این روز را همراه با مادرش و در

کنار او گرامی بدارد .  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 18:21  توسط مریم  | 

صدایش صبح بلند می شود

یک شب دزدی به خانه کسی رفت و با سوهان مشغول بریدن

قفل در خانه شد صاحب خانه سر رسید و از دزد پرسید : ای

آقا این موقع شب و با این همه سر و صدا چه کار می کنی ؟

دزد که حسابی در کار خودش حرفه ای بود با خونسردی جواب

 داد : دلم گرفته بود ، دارم با بازی کردن با قفل در و تماسش با

سوهان برای خودم صدای کمانچه در می آورم و حسابی از این

کار لذت می برم صاحب خانه که آدم ساده ای بود گفت : اما

این چه جور کمانچه ای است که صدای گوش خراشی دارد .

دزد با زیرکی و تمسخر گفت : این از آن کمانچه هاست که

صدایش فردا صبح در می آید ! مرد ساده باور کرد و دزد را تنها

گذاشت و رفت خوابید . دزد هم با خیال راحت ، قفل را برید .

در را باز کرد و هر چه می خواست برداشت و رفت . فردا صبح

وقتی مرد صاحبخانه بیدار شد دید دزد تمام خانه را پاک کرده

و برده . صدای آه و فریادش بلند شد و تازه فهمید که مرد دیشب

به او چه گفته است از آن زمان به بعد این ضرب المثل درباره کسی

به کار برده می شود که از نتیجه عمل کاری که در حال انجام آن

است آگاه نباشد و به هشدار و علایم هم توجه نکند . در این مواقع

به او می گویند : " صبح صدایش بلند می شود" .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 0:28  توسط مریم  | 

قدرتی که در یک حادثه نهفته است

بدترین اتفاقی را که می توانید در نظر بگیرید.

خود را در یک شب تابستانی و در یک قایق تفریحی تصور کنید .

ناگهان کسی شما را هل می دهد و به بیرون از قایق پرت می شوید .

وقتی به خودتان می آیید که قایق دور شده است .

شما کاملا در وسط رودخانه هستید و تاریکی مطلق حکمفرماست .

در آن لحظه دقیقا مهمترین مساله برای شما چیست ؟

بررسی هویت فردی که شما را هل داده یا شنا کردن با سرعت تمام

به کناره رودخانه؟

وقتی حادثه بدی برایتان رخ می دهد شدت آن حادثه مهم نیست .

آنچه که اهمیت دارد نیرو و توانی است که شما به کار می بندید تا خود

 را از مهلکه نجات دهید . تا بتوانید دوباره بلند شوید و جان تازه ای بگیرید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 19:33  توسط مریم  | 

شادی

غم دنیا نخواهد یافت پایان

خوشا در بر رخ شادی گشایان

خوشا دلهای خوش ، جانهای خرسند

خوشا نیروی هستی زای لبخند

خوشا لبخند شادی آفرینان

که شادی روید از لبخند اینان

نمی دانی _ دریغا _ چیست شادی

که می گویی : به گیتی نیست شادی

نه شادی از هوا بارد چو باران

که جامی پر کنی از جویباران

نه شادی را به دکان می فروشند

که سیل مشتری بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پیر خردمند

وزین خوشتر نباشد در جهان پند

اگر خونین دلی از جور ایام

" لبی خندان بیاور چون لب جام "

به پیش اهل دل گنجی است شادی

که دستاورد بی رنجی ست شادی

به آن کس می دهد این گنج گوهر

که پیش آرد دلی لبخند پرور

به آن کس می رسد زین گنج بسیار

که باشد شادمانی را سزاوار

نه از این جفت و از آن طاق یابی

که شادی را به استحقاق یابی

جهان در بر رخ انسان نبندد

به روی هر که خندان است خندد

چو گل هر جا که لبخند آفرینی

به هر سو رو کنی لبخند بینی

چه اشکت همنفس باشد چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه می ربایند

گذشت لحظه را آسان نگیری

چو پایان یافت پایان می پذیری

مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم کن ، تبسم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 0:54  توسط مریم  | 

در کنار تو

 

گفتي: نه آقا يك طبقه باشه.

گفت: حاج خانم دو طبقه باصرفه‌تره.

گفتي: نه يك طبقه مي‌خوام. اونم يك جاي تر و تميز و بي‌سر و صدا و پر از دار و درخت.

مرد خنده‌اش گرفت و گفت: بي‌سر و صدا!

گفتي آره از بس كه دائما همسايه‌ها بنايي كردند و صداي بيل و كلنگ شنيدم، خسته شدم.

مي‌خوام يك جاي بي‌سر و صدا و خوش آب و هوا باشه. اونم لب باغچه.

مرد دكمه‌هاي كامپيوتر رو هي فشار داد و تو صفحه مانيتورش نگاه كرد. آخر سر گفت:

 خوب، فكر مي‌كنم اين مورد خيلي مناسب باشه، دو تا كنار هم داريم.

لب جدول كه هر دوشون هم خاليه.

گفتي جاش كجاست؟

گفت نزديك در اصلي، لبخندي زدي، انگار دلت رضايت داد.

گفتي خوبه، بريم اول ببينيم.

گفت فقط قيمتش يك كم گرونه.

سر تو بالا آوردي و به من نگاه كردي.

گفتي عيبي كه نداره نه؟

تا حالا اين‌طور بلبل زبون نديده بودم، با خودم گفتم: چه عجب بالاخره ما را هم آدم حساب كرد.

گفتم نمي‌دونم خودت مي‌دوني.

گفتي تو هم اون يكي رو مي‌خواهي.

گفتم خب بالاخره هر كسي بايد به فكر آخرتش هم باشه. ولي به اين گروني خدا رو خوش نمياد!

كيفت روي پاهات بود، بازش كردي و گفتي: با اجازه شما طلاهامو فروختم.

آمدم بگم كه شما خوب خودسر شدي! جلو زبونمو گرفتم. گفتم جلو مرد غريبه بده.

شماره قطعه و رديف را كه گرفتي پشت صندليتو گرفتم و هلت دادم طرف در.

راننده آژانس تو ماشين داشت چرت مي‌زد، با هزار بدبختي با راننده

كمك كردم تا سوار شدي، بالاخره رسيديم. از دور نشانت دادم

و گفتم: خوبه؟ پسنديدي؟

گفتي حاج آقا تو رو خدا كمك كن پياده بشم.

تو دلم گفتم فكر قلب من كه نيست.

پياده شدي با هزار زحمت.

گفتي حاج آقا مي‌دوني دو تاش خاليه.

گفتم: فهميدم.

گفتي: بي‌زحمت شمعدوني‌ها رو بيار.

گفتم: زن هنوز هوا خوب گرم نشده. شب‌ها شمعدوني‌ها يخ مي‌زنن.

اما با نگاه التماسم كردي.

مي‌دونستم كه دلت مي‌خواست مثل اون موقع‌ها تر و فرز بودي و براي

هر چيز كوچك به من التماس نمي‌كردي.

از جام بلند شدم گفتم اونم به چشم.

گفتي اينجا توي اين باغچه شمعدوني‌ها را بكار، اون طرف هم درخت توت.

دلم مي‌خواست بهت بگم چه دل خوشي داري؟ كه گفتي:

مي‌دوني حاجي دلم مي‌خواد نوه هام به عشق اين درخت توت

تند تند بهم سر بزنند.

گفتم: اگه به تو باشه، مي‌گي اون طرف نعناع و ريحون بكار.

اون يكي باغچه‌رو هم قلمه نسترن بزن.

خنديدي و گفتي آره راست مي‌گي، دلم مي‌خواد اينجا بشه مثل باغچه خونه.

كارم كه تموم شد دوباره پرسيدي: حاجي تو اين يكي رو نمي‌خواي؟

گفتم: نه چه فرقي مي‌كنه آدمو كجا چال كنند. حتما بايد بابتش چند ميليون پول داد؟

انگار ترسيدي ادامه بدي. شايد ناراحت شدي، خيلي زودرنج شده بودي،

چون تمام راه بهشت زهرا تا قسمت كامپيوتر ديگه حرفي نزدي.

حتي نخواستي سر قبر پدر و مادرت بري!

چك‌پول‌ها رو دستم دادي تا برم كار خريد قبر را تموم كنم.

وقتي سوار ماشين شدم خيس عرق بودي.

پرسيدم: گرمته؟

گفتي نه نمي‌دونم چرا ضعف كردم.

گفتم: ساعت سه بعدازظهره.

بعد گفتم: خيالت تخت باشه. گفتم روشم اسمتو بنويسند، رزرو انيس حسيني.

بي‌حوصله گفتي حاجي اينجا هم ول نمي‌‌كني؟

گفتم: نه بابا شوخي كردم. اسم شناسنامه‌ات را روش مي‌نويسند: مرضيه خانم!

بعد گفتم: خب خيالت راحت شد؟ طلاي دست و گردنت را درآوردي و فروختي و قبر خريدي.

من نمي‌دونم دختر جنابعالي چه فكري مي‌كنه. نمي‌گه آدميزاد مريضي داره،

گرفتاري داره، هزار بدبختي داره؟

انگار بهت برخورد! اصلا آن روز عوض شده بودي. زني نبودي كه

50 سال باهاش زندگي كرده بودم. اخم كردي و گفتي: فريده دختر منه،

 دختر شما هم هست. بعدا هم تقصير اون چيه، من ازش خواستم.

اون فقط زحمت فروختنش رو كشيد.

من كه قبلا اجازه گرفته بودم. خود شما گفتي طلاي خودته هر كار خواستي بكن.

خيلي دلم مي‌خواست از راه بهشت زهرا يك سر شاه‌عبدالعظيم مي‌رفتيم

و كباب و ريحوني مي‌‌خورديم. اما فكر پول آژانس يك طرف و جابه‌جا كردن تو هزار طرف.

كاش مي‌دونستم اين آخرين خواسته تو از من بود اما نفهميدم.

تقصير فريده بود. تقصير بقيه بچه‌ها هم بود... من چه مي‌‌دونستم كه دكتر جوابت كرده.

من فقط فكر قلب خودم بودم. نمي‌دونستم آخر سر تو اين طوري نامرد مي‌شي و منو تنها مي‌ذاري.

انيس نمي‌دونستم! تو مونس من بودي. يادته اين اسمو شب اول

 وقتي باباي خدابيامرزم دست به دستمون مي‌داد روت گذاشت

 و گفت انيس و مونس هم باشيد و من با اين كه تو هيچ وقت

اين اسم رو دوست نداشتي، صدات مي‌زدم تا لجت رو دربيارم.

به بچه‌ها گفته بودي به آقاجون نگيد، قلبش مريضه، ناراحت مي‌شه،

فكر و خيال براش خوب نيست.

بچه‌ها تو دلشون برات گريه كرده بودند و غصه خورده بودند و دم نزدند كه نكنه

بابا ناراحت بشه، خوب ناراحت بشه، به جهنم كه ناراحت مي‌شه،

 مگه جون من از جون تو عزيزتر بود؟

وقتي فكر مي‌كنم انگار ديروز بود كه تو رو گذاشتن توي اين قبر و زير خروارها خاك.

 داغش هنوز تازه است. دلمو مي‌سوزونه.

اين چند روزه بچه‌‌ها دائما مي‌آيند و مي‌روند. خونه همه‌اش پر و خالي مي‌شه.

دارن تدارك سالگرد تو را مي‌بينند.

انيس يك چيزي تو گلوم گير كرده كه به قلبم مي‌زنه و تير مي‌كشه،

 بعضي وقتا ميام در اتاقتو باز مي‌كنم يادم مي‌ره تو نيستي.

 يعني دلم مي‌خواد يادم بره تو نيستي. ولي تخت خالي تو

به من دهن‌كجي مي‌كنه يادم مي‌افته كه رفتي. نموندي كه تا با هم بريم.

 آن وقت دلم مي‌‌خواد بلند بلند گريه كنم. اين يك ساله هر روز با خودم مي‌گم:

 چرا دلت نخواست قبر دو طبقه بخريم. يعني تحمل من اين‌قدر سخت بود.

با خودم مي‌گم شايد ديگه دلت نمي‌خواست پشت سر من باشي.

 از پشت سر من از اون عقب از دورادور دنيا رو تماشا بكني و وقتي يادم مي‌افته كه چرا؟

از دست خودم لجم مي‌گيره. چقدر اين همه سال نفهم بودم.

حالا فقط اومدم اينو بگم كه قبر بغل دستي رو خريدم.

دلم مي‌خواد كنارت باشم. اين دفعه فقط كنار تو

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/28ساعت 0:51  توسط مریم  | 

گفتگوی غنچه و گل

غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی ، لب ز خنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت :

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

ـ گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد

تو چه فکر می کنی ؟

کدام یک درست گفته اند ؟

من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است .

هر چه باشد او گل است .

گل یکی ، دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است .  

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 21:15  توسط مریم  | 

بخند تا لاغر بشی

پژوهشگران ادعا کردند که یک ساعت خندیدن می تواند ۱۰۰ تا ۱۲۰

کالری انرژی را در بدن انسان بسوزاند مقدار انرژی که هر فرد

 مصرف می کند به هنگام خندیدن و شوخی کردن تا ۲۰ درصد افزایش

 پیدا می کند به گفته پژوهشگران مقدار انرژی که به هنگام خنده

مصرف می شود معادل میزان انرژی مصرفی به هنگام ۴۰ دقیقه

جارو برقی کشیدن ، ۱۵ تا ۲۰ دقیقه پیاده روی یا ۱۹ تا ۲۷ دقیقه وزنه

 برداری است به این ترتیب شوخی کردن و خنده زیاد می تواند کمک کند

که هر فرد در ماه یک تا ۲۱ کیلو وزن از دست بدهد . قهقهه زدن و

خندیدن باعث می شود که هوای بیشتری تنفس کنید و به این ترتیب

اکسیژن بیشتری وارد ریه های شما می شود در نتیجه

سینه مرتب بالا و پایین می رود و ماهیچه های شکمی فعال می شود .

* البته باید توجه داشته باشیم که باید با میل و علاقه خود و از ته دل بخندیم ،

 نه از روی اجبار چون خنده اجباری نه تنها سودی به حالتان ندارد

 بلکه شاید خطرناک هم باشد .

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 21:7  توسط مریم  | 

ابر بارنده به دریا می گفت :

من نبارم تو کجا دریایی ؟

در دلش خنده کنان دریا گفت :

ابر بارنده تو خود از مایی .

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/18ساعت 20:43  توسط مریم  |